تبليغاتX
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
JavaScript Codes ღღღ تولد دوباره ღღღ

چشم‏هايت


روياي كودكي‏ام بود


و نگاهت؛


اريب و خيس،


باران لحظه‏هاي دلتنگي‏ام


دوستت دارم


و تو قرنهاست اين را مي‏داني


و باز...


نمي‏دانم


از چشم‏هايت بگويم


از دستهايت


يا از گيسويت كه به مهتاب حجاب مي‏بخشد

نمي‏دانم


چرا از يادم نمي‏روي!؟

اينگونه تلخ نگاهم مكن

اين دستهاي خالي


ميراث اجدادي من است


و اين زمين نفرين شده؛


زادگاهم


و اين زبان ناگشوده؛


زبان مادري‏ام


من راز اين بغض‏ها را


سالهاست كه مي‏گريم


و پشت هاله‏هاي غبارآلودت خيسم.

بانو به چه مي‏نازم


به تقدست و يا به تاريخم


تقدست را هر روز


شاعران قومم مي‏نويسند


بي‏آنكه بخوانند


و تاريخم سالهاست كه زير آوار سكوت مدفون است


و با هر زلزله مدفون‏تر مي‏شود

بعد از تو


اين سروهاي بي‏خاصيت هميشه سبز


اين آسمان ويران و نانجيب


و اين عروسكان كاغذي


اذيتم مي‏كند

كجاي كاري بانو


آفتاب را از نگاهم دزديدند


من در روزگارِ هميشه شب متولد شدم


با نور ماه زندگي كردم


و اكنون اين ماهي كوچك


در تنگ خاطراتم نمي‏رقصد

بعد از تو


آنقدر با شب بودم


كه نور چشم‏هايم خاموش شد


و آنقدر اسمت را گريستم


كه نامم فراموشم شد


بعد از تو چقدر داستان بي تو بودنهايم را


به كودكان كوچه‏مان گفتم


كه اكنون نمي‏توانم از كوچه بگذرم


چرا از ياد كودكان كوچه‏مان نمي‏روي


من قصه‏هاي مادربزرگم را گوش كردم


من معصوميت مردمانم را فهميدم


حتي شعر ديروزم فراموشم شد


اما تو چرا از يادم نمي‏روي


و من...


با اين زبان زنجيري


هنوز هم كه هنوز است


داد مي‏زنم


بانو


بانوي سرزمين آفتاب


دوستت دارم

+ نوشته شده در جمعه 15 خرداد1388ساعت 16:50 توسط ღღ ریحانه ღღ |


دليل بودن تو



هر کسی دوتاست .

و خدا یکی بود .

و یکی چگونه می توانست باشد ؟

هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند ، هست .

و خدا کسی که احساسش کند ، نداشت .

عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند .

خوبی ها همواره نگران که آنرا بفهمد .

و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد .

و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد .

و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند .

و خدا عظیم بود و خوب و زیبا و پراقتدار و مغرور .

اما کسی نداشت ...

و خدا آفریدگار بود .

و چگونه می توانست نیافریند .

زمین را گسترد و آسمانها را برکشید ...

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود .

و با نبودن چگونه توانستن بود ؟

و خدا بود و با او عدم بود .

و عدم گوش نداشت .

حرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبود ، نمی گوییم .

و حرفهایی است برای نگفتن ...

حرف های خوب و بزرگ و ماورائی همین هایند .

و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرف هایی است که برای نگفتن دارد ...

و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت .

درونش از آنها سرشار بود .

و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد ؟

و خدا بود و عدم .

جز خدا هیچ نبود .

در نبودن ، نتوانستن بود .

با نبودن نتوان بودن .

و خدا تنها بود .

        هر کسی گمشده ای دارد .

                             و خدا گمشده ای داشت ...

+ نوشته شده در جمعه 28 فروردین1388ساعت 12:42 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

به دیدن آمده بودم دری گشوده نشد 

 صدای پای تو ز آنسوی در ، شنوده نشد 

 سرت به بازوی من تکیه ای نداد و سرم

 دمی به بالش دامان تو غنوده نشد

لبم به وسوسه ی بوسه دزدی آمده بود

 ولی جواهری از گنج تو ربوده نشد

 نشد که با تو برآرم دمی نفس به نفس

 هوای خاطرم امروز مشکسوده نشد

 به من که عاشق تصویرهای باغ و گلم

 نمای ناب تماشای تو نموده نشد

 یکی دو فصل گذشت از درو ، ولی چه کنم

 که باز خوشه ی دلتنگیم دروده نشد

 چه چیز تازه در این غربت است ؟ کی ؟

 چه زمان

 غروب جمعه ی من بی تو پوک و پوده نشد ؟

 همین ندیدنت امروز - روزها طی گشت

که هر چه خواستم از بوده و نبوده نشد

 غم ندیدن تو شعر تازه ساخت

اگر به شوق دیدن تو تازه ای سروده نشد

 

منتظرتم تا برگردی

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 9:8 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

از تو مینویسم

 

 

که از تو نوشتن در زندگی برایم کافیست

 

نگو دگر خسته شده ای! که خوب میدانم ٬همین کافیست

 

درست است قلب تو را نمیشود با این حرفها به دست آورد

 

ولی بگو بنویس که این آرزو برای دلم٬ کافیست

 

شاید نشنوی شعر سراسر التماس من را ...شاید!!!

 

همین که میدانم شاید روزی میبینی کوچکی من را ٬همین کافیست

 

گویند برای عشق خود باید از او سراسر شوی

 

ببین که قطره قطره خونم از تو جاریست

 

به جان خودم همین کافیست

 

ببین که تصویر قاب شده ات در پنجره دلم چه ماندگار است

 

همین که به یاد بیاوری آفتاب میخواهد ٬همین کافیست

 

نه!نمیخواهم تو مال من شوی میدانم این خود خواهیست

 

به جرعه ای که از دستانت مینوشم٬ قانع ام ٬همین کافیست

 

ولی نه!نمیخواهم اسیر رویاهای من شوی

 

همین مختصر که در تو اوج میگیرم٬ همین کافیست

 

 

عزیز همیشگی

 

دل دریا خدا به همراهت 

 

همین که بدانم قلبت از من راضیست همین کافیست

 

+ نوشته شده در شنبه 5 مرداد1387ساعت 14:29 توسط ღღ ریحانه ღღ |


  

راز چشمان تو

 

 

زمانی که اجازه ورود مرا همراه با کوله باری از عشق

 

در عمق چشمانت را دادی ،

 

خود میدانستی اسیر چشمانت هیچ گاه ازاد نمی شود

 

و آن لحظه که روحم را تسخیر کردی

 

تو فهمیدی هیچ زمان روح من از تو جدا نخواهد شد.

 

من به یاد تو و تو بی یاد من

 

من هم قسم من با تمام کودکیم با عشق تو بزرگ شدم

 

حال چگونه می توانم سنگ صبور غم هایم را فراموش کنم

 

 

عشق محبت و نعمتی است خدادادی

 

که نمی توان از وجود انسان ها جدا کرد

 

روزی که عشق در قلب انسان نباشد

 

مثل آیینه ای است از بی تصویری چاره ای جز شکستن ندارد

 

 

دیدار دوباره

 

امشب بار دیگر به یاد تو و به یاد عهدی که با تو بسته ام

 

به آسمان نگاه میکنم،

 

نگاه کردن به قرص ماه چهارده

 

نیز مرهمی بر زخم عمیق دلم نمی گزارد،

 

ابر تیره نیز ستاره یء یکتا و زیبای مرا پوشانده .

 

 

نمی دانم آیا تو نیز به عهدت وفا داری یا نه............؟

 

هر کجا باشی من تنها به یاد تو هستم

 

که هر شب به آسمان دل میبندم

 

به امید اینکه بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 16:39 توسط ღღ ریحانه ღღ |