تبليغاتX
بهترين كدهاي جاوا اسكريپت
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://minos.blogfa.com
JavaScript Codes ღღღ تولد دوباره ღღღ

  

راز چشمان تو

 

 

زمانی که اجازه ورود مرا همراه با کوله باری از عشق

 

در عمق چشمانت را دادی ،

 

خود میدانستی اسیر چشمانت هیچ گاه ازاد نمی شود

 

و آن لحظه که روحم را تسخیر کردی

 

تو فهمیدی هیچ زمان روح من از تو جدا نخواهد شد.

 

من به یاد تو و تو بی یاد من

 

من هم قسم من با تمام کودکیم با عشق تو بزرگ شدم

 

حال چگونه می توانم سنگ صبور غم هایم را فراموش کنم

 

 

عشق محبت و نعمتی است خدادادی

 

که نمی توان از وجود انسان ها جدا کرد

 

روزی که عشق در قلب انسان نباشد

 

مثل آیینه ای است از بی تصویری چاره ای جز شکستن ندارد

 

 

دیدار دوباره

 

امشب بار دیگر به یاد تو و به یاد عهدی که با تو بسته ام

 

به آسمان نگاه میکنم،

 

نگاه کردن به قرص ماه چهارده

 

نیز مرهمی بر زخم عمیق دلم نمی گزارد،

 

ابر تیره نیز ستاره یء یکتا و زیبای مرا پوشانده .

 

 

نمی دانم آیا تو نیز به عهدت وفا داری یا نه............؟

 

هر کجا باشی من تنها به یاد تو هستم

 

که هر شب به آسمان دل میبندم

 

به امید اینکه بالاخره روزی تو را از نزدیک خواهم دید.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 23 تیر1387ساعت 16:39 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

 

صدا کن مرا


صدای تو خوب است


صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است


 که در انتهای صمیمیت حزن می روید


در ابعاد این عصر خاموش


 من از طعم تصنیف درمتن ادرک یک کوچه تنهاترم


بیا تابرایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است


و تنهایی من شبیخون حجم ترا پیش بینی نمی کرد


 و خاصیت عشق این است


 کسی نیست


 بیا زندگی را بدزدیم آن وقت


میان دو دیدار قسمت کنیم


بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم


بیا زودتر چیزها را ببینیم


ببین عقربک های فواره در صفحه ساعت حوض


زمان را به گردی بدل می کنند


بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام


بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را


 مرا گرم کن


و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد


و باران تندی گرفت


 و سردم شد آن وقت در پشت یک سنگ


اجاق شقایق مرا گرم کرد


در این کوچه هایی که تاریک هستند


 من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم


من از سطح سیمانی قرن می ترسم


 بیا تا نترسم من از شهرهایی که خک سیاشان چراگاه جرثقیل است


مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد


مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکک فلزات


اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا


 و من در طلوع گل یاسی از پشت انگشت های تو بیدار خواهم شد


 و آن وقت


حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم و افتاد


حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم و تر شد


بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند


در آن گیر و داری که چرخ زره پوش از روی رویای کودک گذر داشت


قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست


بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد


چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد


چه ادرکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید


و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استوا گرم


 ترا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید

+ نوشته شده در چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 15:44 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

 

شعری برای تو

 

این  شعر را برای تو میگویم 


در یک غروب تشنه تابستان


در نیمه های این ره شوم آغاز


در کهنه گور این غم بی پایان


این آخرین ترانه لالاییست


در پای گاهواره خواب تو


باشد که بانگ وحشی این فریاد


پیچد در آسمان شباب تو

 
بگذار سایه من سرگردان


از سایه تو دور و جدا باشد


روزی به هم رسیم که گر باشد


کس بین ما نه غیر خدا باشد


من تکیه داده ام به دری تاریک


پیشانی فشرده ز دردم را


میسایم از امید بر این در باز


انگشتهای نازک و سردم را


آن داغ ننگ خورده که می خندید


بر طعنه های بیهده ‚ من بودم


گفتم که بانگ هستی خود باشم


اما دریغ و درد که زن بودم


چشمان بیگناه تو چون لغزد


بر این کتاب در هم بی آغاز


عصیان ریشه دار زمانها را


بینی شکفته در دل هر آواز


اینجا ستاره ها همه خاموشند


اینجا فرشته ها همه گریانند


اینجا شکوفه های گل مریم


بیقدرتر ز خار بیابانند


اینجا نشسته بر سر هر راهی


دیو دروغ و ننگ و ریا کاری


در آسمان تیره نمی بینم


نوری ز صبح روشن بیداری


بگذار تا دوباره شد لبریز


چشمان من ز دانه شبنمها


رفتم ز خود که پرده بر اندازم


از چهر پک حضرت مریم ها


بگسسته ام ز ساحل خوشنامی


در سینه ام ستاره توفانست


پروازگاه شعله خشم من


دردا ‚ فضای تیره زندانست


من تکیه داده ام به دری تاریک


پیشانی فشرده ز دردم را


می سایم از امید بر این در باز


انگشتهای نازک و سردم را


با این گروه زاهد ظاهر ساز

 
دانم که این جدال نه آسانست


شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم


دیریست کاشیانه شیطانست


روزی رسد که چشم تو با حسرت

 
لغزد بر این ترانه درد آلود


جویی مرا درون سخنهایم

 
گویی به خود که مادر من او بود

 

+ نوشته شده در شنبه 18 خرداد1387ساعت 19:35 توسط ღღ ریحانه ღღ |


از دوست داشتن

امشب از آسمان دیده تو             
                    روی شعرم ستاره میبارد
در سکوت سپید کاغذها             
                      پنجه هایم جرقه میکارد
شعر دیوانه تب آلودم               
                           شرمگین از شیار خواهشها
پیکرش را دوباره می سوزد        
                 عطش جاودان آتشها
آری آغاز دوست داشتن است        
                       گرچه پایان راه ناپیداست
من به پایان دگر نیندیشم                 
                               که همین دوست داشتن زیباست
از سیاهی چرا حذر کردن             
                                 شب پر از قطره های الماس است
آنچه از شب به جای می ماند         
                          عطر سکر آور گل یاس است
 آه بگذار گم شوم در تو                 
                     کس نیابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من            
                     بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زین دریچه باز               
                         خفته در پرنیان رویا ها
با پر روشنی سفر گیرم                
                        بگذرم از حصار دنیاها
دانی از زندگی چه میخواهم            
                                  من تو باشم  ‚ تو ‚ پای تا سر تو
زندگی گر هزار باره بود               
                          بار دیگر تو بار دیگر تو
آنچه در من نهفته دریاییست             
                        کی توان نهفتنم باشد
با تو زین سهمگین طوفانی               
                        کاش یارای گفتنم باشد
بس که لبریزم از تو می خواهم           
                         بدوم در میان صحراها
سر بکوبم به سنگ کوهستان              
                          تن بکوبم به موج دریا ها
بس که لبریزم از تو می خواهم           
                                چون غباری ز خود فرو ریزم
زیر پای تو سر نهم آرام                    
                       به سبک سایه تو آویزم


آری آغاز دوست داشتن است               

             
                      
     گرچه پایان راه نا پیداست 


من به پایان دگر نیندیشم                  

                    
                              که همین دوست داشتن زیباست
             

+ نوشته شده در دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 8:47 توسط ღღ ریحانه ღღ |


شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی

 

تورا با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم

 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت

 

دعا کردم

 

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

 

تو را از بین گل هایی که در تنهاییم روئید

 

با حسرت جدا کردم !

 

و تودر پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:

 

« دلم حیران و سرگردان چشمایی ست رویایی »

 

ومن تنها برای دیدن زیبایی آن چشم

 

تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم.

 

همین بود آخرین حرفت

 

و من بعد از عبور تلخ و غمگینت

 

حریم چشم هایم را به روی اشکی

 

از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید

 

وا کردم.

 

و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

 

رفتی

           

     نمی دانم کجا ...! 

+ نوشته شده در دوشنبه 26 فروردین1387ساعت 11:49 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر عطر نان گرم

برای برفی که آب می شود دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت

لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم

تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم

برای پشت کردن به آرزوهای مهال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به خاطر دود لاله های وحشی

به خاطر گونه ی زرین آفتاب گردان

برای بنفشیه بنفشه ها دوست می دارم

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم

تو را برای لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شیرین خاطره ها دوست می دارم

تو را به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست می دارم

تو را برای دوست داشتن دوست می دارم

تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم

تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم

برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه

تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم

تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

تو را به جای همه زنانی که نشناخته ام دوست می دارم

تو را به خاطر همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر گسترده ی بیکران و برای خاطر عطر نان گرم

برای خاطر برفی که آب می شود برای نخستین گل

برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمی رِماندشان

تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

جز تو که تواند مرا منعکس کرد؟ من خود ، خویشتن را بس اندک می بینم

بی تو جز گستره یی بی کرانه نمی بینم

میان گذشته و امروز

و از جدار آینه ی خویش گذشتن نتوانستم

می بایست تا زندگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می برند

تو را دوست می دارم به خاطر فرزانگی ات ، که از آن من نیست

تو را به خاطر سلامت

به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست دوست می دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم

تو می پنداری که شکی، حال آنکه به جز دلیلی نیستی

تو همان آفتاب بزرگی که در سر من بالا می رود

بدان هنگام که از خویشتن در اطمینانم.

(پل الوآر)
ترجمه: احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 23:16 توسط ღღ ریحانه ღღ |


   

لحظه ی تحویل سال کنار سفره هفت سین

ننشستم وآرزویی نکردم,

حتی دعای یا مقلب القلوب را هم نخواندم ,

نخواستم که بیدار باشم وسالی را ببینم که دارد   

 تحویل می شود و من هنوز نمی دانم چند ساله ام

 و کجا گم شده ام!

 احساس تازگی وطراوت سال نو را ندارم.

 که ترجیح می دهم فکر کنم هنوز روزهای آخر اسفند ۸۶ است!

 

 و۸۷ شروع نشده,نه به خاطر اینکه ۸۶ سال فوق العاده

 

 خوبی بود!

 

 نه.چون روزهای کهنه و تمام شده ی آخر سال را که پر

 

 از خاطرات ۱۲ ماه گذشته است را ترجیح می دهم

 

 به روزها و ماه ها و سال  تازه .

 

 که می ترسم از روزهای نیامده.

 

 اتفاق ها و حوادث پیش بینی نشده,

 

 رابطه های جدید و تجربه هایی که قرار است مال من بشود.

 

 سال ۸۶  به من یاد داد که هر غیر ممکنی, ممکنه.

 

 و این همان قدر که هیجان انگیزه

 

 ترسناک هم هست که درست مثل همین سالی که گذشت !

 

مي ترسم  کم بیارم و دیگه ندونم باید چه کنم

 

 و خودم را بسپارم به زمان و تقدیر حتی !!!

 

 از آینده و تنهایی دوباره ...

 

هر چند تنهايي جزوي از سرنوشتمه !

 

 

پي نوشت : گذريه ، ميگذره ...

 

برام دعا كنيد.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 13:21 توسط ღღ ریحانه ღღ |


امسال هم گذشت. مثل هر سال.

با اتفاق های خودش. وقتی شروع شد فکر نمی کردم

 به این زودی تموم بشه. تموم شد و رفت.

 چیزی که موند یک مشت خاطره بود و

 تعداد زیادی دوستان خوب.

امیدوارم عید خوبی داشته باشید و لحظه تحویل سال

منو یادتون نره

+ نوشته شده در دوشنبه 27 اسفند1386ساعت 23:26 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

غنچه از خواب پرید و گلی تازه به دنیا آمد

 خار خندید و به گل گفت :سلام و جوابی نشنید

خار رنجید ولی هیچ نگفت

 ساعتی چند گذشت

 گل چه زیبا شده بود

دست بی رحمی آمد نزدیک

 گل سراسیمه زوحشت افسرد

 لیکن آن خار در آن دست خلید وگل از مرگ رهید

 صبح فردا که رسید

 خار با شبنمی از خواب پرید

گل صمیمانه به خار گفت: ای دوست سلام !!!

+ نوشته شده در یکشنبه 26 اسفند1386ساعت 2:41 توسط ღღ ریحانه ღღ |


دلم گرفته ، اى دوست ! هواى گريه با من . . .‏

گر از قفس گريزم كجا روم ، كجا، من؟

نه بسته‏ام به كس دل ، نه بسته دل به من كس . . .‏

چو تخته پاره بر موج رها ، رها ، رها ، من‏. . .

زمن هر آن كه او دور ، چو دل به سينه نزديك !!!

به من هر آن كه نزديك ، از او جدا ، جدا ، من . . .

نه چشم دل به سويى ، نه باده در سبويى !‏

كه تر كنم گلويى به ياد آشنا ، من . . .‏

ستاره‏ها نهفتم در آسمان ابرى . . .!

دلم گرفته، اى دوست! هواى گريه با من . . .

  


+ نوشته شده در یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 15:8 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

غنچه با دل گرفته گفت :

زندگی ؛

لب زخنده بستن است

گوشه ای درون خود نشستن است

گل به خنده گفت :

زندگی شگفتن است

با زبان سبز راز گفتن است

گفت و گوی غنچه و گل از میان باغچه

باز هم به گوش می رسد .

تو چه فکر می کنی

راستی کدامیک درست گفته اند ؟

من که فکر می کنم

گل به راز زندگی اشاره کرده است .

هر چه باشد او گل است

گل یکی دو پیرهن

بیشتر ز غنچه پاره کرده است.

+ نوشته شده در جمعه 3 اسفند1386ساعت 0:15 توسط ღღ ریحانه ღღ |


+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 17:11 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

یك پسر كوچك از مادرش پرسید: چرا گریه می كنی ؟

مادرش به او گفت : زیرا من یك زن هستم .پسر بچه گفت: من نمی فهمم

مادرش او را در آغوش گرفت و گفت : تو هیچگاه نخواهی

 فهمید بعدها پسر كوچك از پدرش پرسید : چرا مادر بی دلیل گریه می كند ؟

پدرش تنها توانست به او بگوید : تمام زن ها برای هیچ چیز گریه می كنند

 پسر كوچك بزرگ شد و به یك مرد تبدیل

 گشت ولی هنوز نمی دانست چرا زن ها بی دلیل گریه می كنند

 بالاخره سوالش را برای خداوندمطرح كرد و مطمئن بود كه خدا

 جواب را می داند .او از خدا پرسید : خدایا چرا زن ها به

آسانی گریه می كنند؟ خدا گفت زمانی كه زن را خلق كردم

می خواستم كه او موجود به خصوصی

 باشد بنابراین شانه های او راآن قدر قوی آفریدم تا بار همه دنیا

 را به دوش بكشد. و همچنین شانه هایش آن قدر نرم باشد كه

 به بقیه آرامش بدهد من به او یك نیروی دورنی قوی دادم تا توانایی

تحمل زایمان بچه هایش راداشته باشد ووقتی آن ها بزرگ شدند

 توانایی تحمل بی اعتنایی آن ها را نیز داشته باشد به او توانایی دادم

 كه در جایی كه همه از جلو رفتن ناامید شده اند او تسلیم نشود و

 همچنان پیش برود .

 به او توانایی نگهداری از خانواده اش را دادم حتی

 زمانی كه مریض یا پیر شده است بدون این كه شكایتی بكند به

 او عشقی داده ام كه در هرشرایطی بچه هایش را عاشقانه دوست

داشته باشد حتی اگر آن ها به او آسیبی برسانند. به او

توانایی دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصیرات او بگذرد

و همیشه تلاش كند تا جایی در قلب شوهرش داشته باشد.

به او این شعور را دادم كه درك كند یك شوهر خوب هرگز

به همسرش آسیب نمی رساند اما گاهی اوقات توانایی همسر ش را

آزمایش می كند وبه او این توانایی را دادم كه تمامی این مشكلات را

 حل كرده و با وفاداری كامل در كنار شوهرش با قی

بماند و در آخر به او اشك هایی دادم كه بریزد .این اشك ها

فقط مال اوست و تنها برای استفاده اوست در هر زمانی كه

 به آن ها نیاز داشته باشد. او به هیچ دلیلی نیاز ندارد تا توضیح دهد

چرا اشك می ریزد خدا گفت : زیبایی یك زن در چشمانش نهفته است

زیرا چشم های او دریچه روح اوست ، ودر قلب او جایی كه

 عشق او به دیگران در آن قرار دارد.

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 16:51 توسط ღღ ریحانه ღღ |


 

خيلي حرف واسه زدن دارم ولي همه حرفي رو نميشه زد.

كاش هنوز بچه بوديم، كاش ميتونستيم مثل بچه ها حرف دلمون و به

زبون بياريم ، بدون هيچ ترس و واهمه اي از عواقب كارمون.

كاش بزرگ نمي شديم و زشتيهاي دنيا را نمي ديديم.

كاش همه خوب بودن و هيچ بدي در عالم وجود نداشت.

كاش مي دانستيم در كجاي اين دنياي بيكران قرار داريم و چه تاثيري بايد

 در خلقت بذاريم و كي اين دنياي فاني را ترك ميكنيم.

كاش مردم قدر همديگر را ميدونستن.

كاش تا وقت داريم به هم محبت ميكرديم  .

كاش ميفهميديم خيلي زود دير مي شود.

كاش . . .

 

+ نوشته شده در سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 13:13 توسط ღღ ریحانه ღღ |


اگر نمی توانی اقیانوس باشی،

دریا باش،

اگر نه رودخانه باش

و اگر نمی نتوانی رودخانه باشی

نهری كوچك باش،


اما هیچ گاه مرداب نباش.

نهری باش جاری،

زلال و مهربان و با جوشش زیبایت

زندگی را به همه هدیه كن

چون وقتی حركت میكنی

هم زنده ای و هم به دیگران زندگی می دهی ،

سبزه های كنار نهر را دیده ای چه زیبا چشم رانوازش می دهند

و ماورای پروانه های لطیف و زیبا هستند،

این ها به خاطر سخاوت و مهربانی نهر كوچك اما جاری است،

پس تو هم با الهام از این رود كوچك جاری شو

و بدان خدا در همه حال با توست
+ نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 17:23 توسط ღღ ریحانه ღღ |